وبسایت شخصی علی منجزی

دست نوشته یا دل نوشته های یک برنامه نویس

About Me
[Followers4] | [Following2]
Welcome to the hut of my writings with Ali Monjzi
Amar
Today Date: دوشنبه 1 بهمن 1397
IP:34.224.102.60
Browser:ناشناس
Windows:ناشناس
IpToday:32
IpYesterday:46
GoogleDay:0
GoogleYesterday:0
Designed by : Black Theme

به نام یزدان پاک


از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!»...


Tags  : داستان آموزنده «مداد سیاه»داستان های کوتاه داستان آموزنده مداد سیاه داستان جذابسرگرمیسایت سرگرمیداستانداستان خواندنیداستانهای جذابد
22/12/2018 | 7:01 PM | ادمین  |  |
قبلی 1 بعدی